تبليغاتX
برگ سبزی از دفتر زندگی

برگ سبزی از دفتر زندگی

ای دوستان ، به جمال فانی از جمال باقی مگذرید و به خاکدان ترابی دل مبندید .

الوداع

دارم می رم ... نه از این دنیا ... از این وبلاگ ...

یکی یکی وبلاگ هامو رها کردم ...

گاهی آدم تغییراتی می کنه که نمی تونه مثل قبل زندگی کنه ...

هنوز هم وبلاگ می نویسم اما آدرس های دیگه ... موضوع های دیگه ... با عنوان های دیگه ...

شاید یه روزی تو یه وب دیگه باز با هم آشنا شیم اما با اسم و رسمی دیگر

به هر حال برای روزهایی که منو تحمل کردید ، و واسه لحظه های خیلی زیبایی که برام رغم زدید از تک تکتون ممنونم

به امید دیدار

و با عشق ،

خداحافظ


+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آذر1389ساعت 22:13  توسط مسافر  | 

هجر را گر عشق باشد ، ترس نیست


+ نوشته شده در  شنبه 20 شهریور1389ساعت 22:23  توسط مسافر  | 

کاش می دانستم چگونه باید آرامت کنم

بی هویت ِ من


تو چیستی که من اینقدر از تو بی تابم ؟

اصلا کجای من جان می گیری

و به کجا می ریزی که این گونه نا آرامم می کنی؟


کاش می توانستم پیدایت کنم ای بی نام و نشان


تو چیستی ؟

از کجا می آیی

و به کجا می روی ؟


گاه ابهام خوب است ؛

اما نه اینقدر شدید !


پا نوشت : این را دوشب پیش میان درد ... آنگاه که باید شاد می بودم .... آن گاه که میان جمع دوستانم بی رمق نشسته بودم و در آن هیاهو به هیچ می اندیشیدم روی کاغذ ریختم ... این قلبی است که میان ابهام و تنگی خویش چکه چکه پنهانی از چشمانم بارید و حتی او که آن شب شانه هایش سرپناهم بود نفهمید که باران آمد ! و خندید و خنداند گرچه خنده های من اشک هایی بود که تلخ بر لبانم می نشست !

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 13:27  توسط مسافر  | 

لطفا دوستانی که در همایش شرکت کرده اند ما را از اطلاعات ارزشمند آن محیط بی بهره نگذارن


متأسفانه نتوانستم به همایش بروم


+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 18:53  توسط مسافر  | 

همایش گرمایش زمین و جشنواره ی غذاهای گیاهی


(ورود برای عموم آزاد)

زمان : 18 مرداد سال 1389
ساعت :  9 صبح تا 12 ظهر
مکان : سینما 400 نفری دهکده المپیک
آدرس : انتهای بلوار دهكده المپیك ، بالاتر از شهرداری
پذیرایی: نهار (غذاهای گیاهی)
برگزار کننده و میزبان: کانون انسان پاک زمین پاک



خیلی تعریفشو شنیده ام ... اگه تونستید حتما شرکت کنید


+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت 11:35  توسط مسافر  | 

گاهی دلم برای سیب تنگ می شود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 22:44  توسط مسافر  | 

مرغ ؟!!!

(ماجرای ترغیب من به گیاهخواری )



رفته بودم ظرف هایش را ببرم...

ظرف های جا مانده در خانه مان را...

دیدمش گرم در آشپزی بود...

دیدمش مشغول با قابلمه و قاشق داغ و...

کدو ...

سیب زمینی ...

هویج ...

آلو بخارا ...

می گفت : منم چرت و پرت درست کرده ام !

خندیدم...

اما خنده فقط بر لبانم بود ...

نه هیچ جای دیگر!!!

سبدی روی سینک ...

مرغ های شسته شده ...

مرغ های بیچاره ی برای آدم کشته شده !!!

گفت : باید مرغ ها را ...

گفت : آدم که چشمش به مرغ می افتد ...

و سه نقطه را با پانتومیم حالت تهوع در چهره اش نشانم داد ...

غرق در نمایشش بودم...

گفت : اما چه باید کرد ... مجبورم !

نا امید شدم از آن همه نیرو که مرغ را کنار می زد ...

و مرغ را زنده می کرد ...

خداحافظی کردم ...

نوبت دیدار با دیگری بود ...

نوبت دیدار با خودم ...

کنار خودم نشستم

خودم لبخند زد :

- مرغ نمی خواهی ؟

- تو می خواهی ؟

- نه ... اما تا تو می خوری ، مجبورم

- نخورم ؟!   مجـــــ ...

- نگو مجبورم !

- خانواده ام ...

- زمینت ؟؟؟

خداحافظی کردم ...

نه با خودم ؛

با مرغ ...

با گوشت ...

با هر چه خوردنش ، خوردن ِ زمین است ...

خداحافظی کردم ...

و کنار زمین دردمندمان نشستم ؛

از ته دل لبخند زد !


پ.ن : 80% تولید گازهای گلخانه ای مربوط به فعالیت های دامپروری است

پ.ن 2 : باور کنید حیوانات را برای ما وحشیانه می کشند.

پ.ن 3 : دیده ای جوجه ها را نوک میبُرند ؟

پ.ن 4 : دیده ای گرگ و روباه را برای خز های پالتوی من و تو در قفس تنگ می اندازند تا از جنون بمیرند ؟

پ.ن 5 : دیده ای دم گاو برای چرم می شکند ؟

پ.ن 6 : دیده ای برای سالم ماندن پوست گرگ و روباه ِ نیمه جان ، نیمه ی باقی ماندۀ جانشان را زیر پا له می کنند؟

پ.ن 7 : دیده ای و می دانی که ... ؟

پ.ن 8 : خوب است کمی درباره ی آنچه می خوریم بدانیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 10:17  توسط مسافر  | 

و باز سکوت ...

باز شاعر در فراسوی کاغذ سکوت می کند

باز قلم در برابر کاغذ زانو می زند

و برای زندگی می گرید

باز واژه ها دل شاعر را بر کاغذ می چکانند

کاغذ دقایقی دیگر شوره زار خواهد شد

از قلب های شوری که قطره شده اند

و من در فراسوی کاغذ

                   باز سکوت می کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 10:3  توسط مسافر  | 

گمشده ی هزار ساله

در دلم نهان است و پیدایش نمی کنم

گویی یک قرن عمر دارد

و از پشت سال ها سخن می گوید

یا شاید دور تر از یک قرن ...

شاید

مجنون را فریاد می کند

یا سخن از تب شیرین و شور فرهاد دارد ...

شاید ...

نمی دانم !

باید بیابمش ؛

قلم را آرام روی کاغذ رها می کنم تا دلم بنویسد

با این خیال که شاید اینگونه

گم شده ی هزار ساله ی خویش را بیابم ...

دل بی وقفه می نگارد .

ناگاه

چراغ نهانگاه ذهنم جان می گیرد :

اینجاست ،

به پاسخ رسیده ام ...

ممنونم پنج ِ وارونه ی من !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 16:30  توسط مسافر  | 

گاه دریا شدن است!



یک نفر انگار در ظلمت شب

نام من را به زبان می آرد

گویی احساسی ژرف

- که مرا نور امید است و صفا

خواب از دیده ی من می شوید

و مرا می خواند

و به من می گوید:

- «اندر این تاریکی

که زلال معرفت خشکیده

که عروس هنر از بخت سیه رنجیده1،

تاری آن قدر غلیظ است که بوف شب نیز

از درازای چنین شامگهی ترسیده ،

تو که انسانی و قدرت داری

از چه می جویی خواب؟!

 

رهرو گشتی به چه راهی

از چه در ناله و آهی

از چه از ظلمت این شب

چو توانی تو نکاهی؟»

 

خواب در دیده ی من می شکند...

 

در میان دستم

شعله ای می بینم

و به اطرافم یک سر همه فانوس خموش...

شعله هم خاموش شد!

 

باز احساس بیاید نزدم

و بگوید: - «اکنون

تاری شام سیه را به هزاران فانوس

تو توانی کشتن»

 

در خیالم همه خوابند هنوز...

من در این تاریکی

همچو ابری تنها

به چه سان قطره شوم؟

گیرم اکنون که شوم قطره ی آب

همرهم کیست که دریا سازیم؟!

 

باز ، احساس این جاست:

- «شعله ات را تو قوی تر بفروز

کمی اکنون تو فرا تر بنگر»

- «ولی آخر...احساس!»

- «فقط اینگونه بکن!»

 

شعله می افروزم:

فوج چشم بی خواب

بر من مات ، نگه می فکند:

- «خفتگان هم بلند خواهند شد ؛

گاهِ دریا شدن است!»


1:ای عروس هنر از بخت شکایت منما / جمله ی حسن بیارای که داماد آمد (حافظ)

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1388ساعت 20:25  توسط مسافر  |