(ماجرای ترغیب من به گیاهخواری )
رفته بودم ظرف هایش را ببرم...
ظرف های جا مانده در خانه مان را...
دیدمش گرم در آشپزی بود...
دیدمش مشغول با قابلمه و قاشق داغ و...
کدو ...
سیب زمینی ...
هویج ...
آلو بخارا ...
می گفت : منم چرت و پرت درست کرده ام !
خندیدم...
اما خنده فقط بر لبانم بود ...
نه هیچ جای دیگر!!!
سبدی روی سینک ...
مرغ های شسته شده ...
مرغ های بیچاره ی برای آدم کشته شده !!!
گفت : باید مرغ ها را ...
گفت : آدم که چشمش به مرغ می افتد ...
و سه نقطه را با پانتومیم حالت تهوع در چهره اش نشانم داد ...
غرق در نمایشش بودم...
گفت : اما چه باید کرد ... مجبورم !
نا امید شدم از آن همه نیرو که مرغ را کنار می زد ...
و مرغ را زنده می کرد ...
خداحافظی کردم ...
نوبت دیدار با دیگری بود ...
نوبت دیدار با خودم ...
کنار خودم نشستم
خودم لبخند زد :
- مرغ نمی خواهی ؟
- تو می خواهی ؟
- نه ... اما تا تو می خوری ، مجبورم
- نخورم ؟! مجـــــ ...
- نگو مجبورم !
- خانواده ام ...
- زمینت ؟؟؟
خداحافظی کردم ...
نه با خودم ؛
با مرغ ...
با گوشت ...
با هر چه خوردنش ، خوردن ِ زمین است ...
خداحافظی کردم ...
و کنار زمین دردمندمان نشستم ؛
از ته دل لبخند زد !
پ.ن : 80% تولید گازهای گلخانه ای مربوط به فعالیت های دامپروری است
پ.ن 2 : باور کنید حیوانات را برای ما وحشیانه می کشند.
پ.ن 3 : دیده ای جوجه ها را نوک میبُرند ؟
پ.ن 4 : دیده ای گرگ و روباه را برای خز های پالتوی من و تو در قفس تنگ می اندازند تا از جنون بمیرند ؟
پ.ن 5 : دیده ای دم گاو برای چرم می شکند ؟
پ.ن 6 : دیده ای برای سالم ماندن پوست گرگ و روباه ِ نیمه جان ، نیمه ی باقی ماندۀ جانشان را زیر پا له می کنند؟
پ.ن 7 : دیده ای و می دانی که ... ؟
پ.ن 8 : خوب است کمی درباره ی آنچه می خوریم بدانیم .